صفحه 1 : همه دانا صفحه 2 : خبر همدان صفحه 3 : خبر همدان صفحه 4 : شهرستان صفحه 5 : فرهنگی صفحه 6 : همه دانا صفحه 7 : ایران و جهان صفحه 8 : اندیشه

۱۴
مهر
۱۴۰۵

شماره
۶۲۷۶

امروز: ۱۴ (مهر) ۱۴۰۵ ◀ ◀ Tuesday 2026 (Oct) 06

عناوین صفحه



هگمتانه، گروه روایت: از وقتی ثبت نام کردم لحظه شماری می‌کردم برای گرفتن این پرچم زیبا.
حدوداً دو ماهه که هرشب به خیابان میایم و پرچم می‌گیریم دستمون، ولی نمی‌دونم چرا به دست گرفتن این پرچم اینقدر حس خوب و انرژی مثبت زیادی به من منتقل می‌کرد. نمی‌دونم چرا فرق داشت؟
شیفت من داشت شروع می‌شد هیجان و استرس زیادی داشتم، به همسرم گفتم: این پرچم نسبت به پرچمی که هرشب می گیرم دستم خیلی بزرگتره به نظرت می تونم یک ساعت دستم بگیرم؟
و جواب داد: آره حتماً میتونی. نهایت خسته شدی کمکت می‌کنم.
کنار سکو که رسیدیم پرسیدن شیفت شماست؟
گفتم: بله.
و ایشان به آقایی که بالا پرچم رو نگه داشته بودن گفتند که شیفت این خانومه،
و اون آقا گفتند: عه اومدن!؟ آخه همش داشتم دعا می کردم که نیاین!
خندیدم ولی خیلی حرفشونو از عمق وجود درک نکردم تا....
بالاخره بالای سکو رفتم و پرچم رو تحویل گرفتم
آرامش زیادی از لحظه‌ای که پرچم رو گرفتم دستم به وجودم سرازیر شد، در کنارش احساس شعف، احساس غرور بابت گرفتن پرچم کشور سربلندم داشتم.
خدایا شکرت که تو این کشور به دنیا اومدم.
چند نفری با ماشین رد شدن بوق زدند و خداقوتی گفتند.
خدایا شکرت بابت این مردم خوبمون.
خیابون کم کم داشت خلوت می‌شد و تک و توک ماشین رد می‌شد چون شیفتم بعد ساعت 12 شب بود.
یهو چشمم خورد به بنر بزرگی که عکس آقا جانم سید مجتبی رو داشت.
زمان و مکان رو مدت کوتاهی فراموش کردم و به عکس خیره شدم، عکسی که لبخند زیبایی روی لب داشت و یادآور لبخندی بود برام، لبخند پسری مانند پدرش... از اون لبخندها که دل آدمو قرص می‌کنه...
تو دلم باهاش درددل و کردم.
آقا جان؛ بعد پدرتون دیگه حال دلم خوب نیست، غم زیادی تو دلمه‌ ولی وجود شماست که کمی درد این غم بزرگ رو برام قابل تحمل کرده،
بمیرم برای دل شما که خودتون داغدار رهبر و خانواده هستید، اما مثل کوه استوار موندین.
باور دارم شما شبیه ترین فرد به آقای عزیزمون هستید،
چقدر منتظر دیدن شما هستم، منتظر حضورتون، لبخندتون، صحبت کردتون
و....حرفهای زیادی که الان یادم نمیاد چی گفتم.
ولی چقدر خالی شدم از غم، خدایا شکرت...
ساعتو نگاه کردم، ده دقیقه بیشتر تا پایان شیفتم نمونده بود، چقدرررر زود گذشت...
باورم نمی‌شد پرچمی که فکر می‌کردم سنگینه و خسته می‌شم ذرررره ای احساس سنگینی و خستگی بهم نداد، بلکه برعکس نیروی عجیبی به آدم می‌داد،
و الان حرف اون آقا رو از عمق وجود درک می کنم که گفتن همش دعا می کردم نیاید.آدم دوست داره ساعت‌ها اونجا باشه.
«اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب الکبری سلام الله علیها»
خدایا ممنون که سعادت اینو به من دادی برای این یک ساعت
و اگر لایق باشم، ثواب اونو تقدیم به سه شهید حاج ستارابراهیمی،شهید حججی و شهید پلارک می‌کنم.



ارسال ديدگاه

نام:
پست الکترونیکی:
کد امنیتی: سوال: بزرگ‌ترین عدد یک رقمی؟ * 9 جواب به فارسی وارد شود
ديدگاه: